بیاییدباهم بخندیم بهم نخندیم مادر:هوشنگ اون دو تا سیبی که دیشب روی میز گذاشته بودم چرا حالا یکی شده؟ هوشنگ:مامان جون،چون تاریک بود دومی اش را ندیدم. ...