ماجرای الاغ و الاغک

خرید بک لینک

ماجرای الاغ و الاغک

الاغ

الاغه خیلی خسته بود. بار خربزه روی پشتش بود. عرعر می کرد. ناله می کرد. آه می کشید و می رفت.

الاغک فکر کرد: چه کار سختی! چه راه دوری! چه بار سنگینی! چه زحمتی می کشد مادرم! من باید کاری کنم که خستگی اش در برود.

بعد هم صبر کرد تا مادرش به سایه ی درختی برسد. آن وقت گفت: مامان الاغه، همین جا بشین و مرا ببین!

الاغه نشست. به درخت تکیه داد و الاغکش را نگاه کرد. الاغک شروع کرد: عر و عر و عر آواز

خواند. تاپ و تاپ و تاپ جفتک انداخت. این طرف دوید. آن طرف دوید. بالا و پایین پرید...

الاغه از کارهای او خنده اش گرفت. حالا نخند و کی بخند! آن قدر خندید که خستگی از یادش رفت. حالش خوب شد. آه و ناله را فراموش کرد.

الاغک را بوسید و گفت: آفرین، چه کار بزرگی کردی! حالم را جا آوردی.

الاغک با خوش حالی گفت: نخود نخود، هر کی به اندازه ی خود!

baby_piglet65B15D.gif baby_piglet65B15D.gif baby_piglet65B15D.gif baby_piglet65B15D.gif

یاران مهربان من...

ما را در سایت یاران مهربان من دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 35 تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 12:38

صفحه بندی